پشت خونمون یه کوچه بن بست بود پر از ریگ سفید...همسایه روبروییمون همیشه داشت خونه میساخت...من و برادرمم عاشق شنای نرمی بودیم که برای بنایی میاورد می رخت روی همون ریگهای سفید، کنارشم پر بود ازاین آجرای سوراخ سوراخ و تمیز...من و برادرم همیشه عاشق این بودیم که با این آجرا یه خونه برای خودمون درست کنیم...اول زمین رو می پوشوندیم بعدم براش دیوار می کشیدیم بعدم می رفتیم از اون شنای نرم میاوردیم می ریختیم کفش و روی شنها برای قشنگی ریگ سفید می ریختیم، بعد من برادرم رو می فرستادم سر کوچه دوتا نوشابه تگری بگیره و توی اون ظهرای جهنمی جهرم باهم توی خنکای سایه ی اون خونمون روی شن ها دراز می کشیدیم و باهم نوشابه می زدیم...نوکرتم ممد جواد...دلم برات تنگ شده!
حاضرم همه چیزم رو بدم که یک دقیقه دوباره به اون روزا برگردم...یادش بخیر...

